رازمحمد نورزی
 
مینویسم...

The sequencing of content in a broadcast is called a schedule. As with all technological endeavours, a number of technical terms and slang have developed. A list of these terms can be found at List of broadcasting terms. Television and radio programs are distributed through radio broadcasting or cable, often both simultaneously. By coding signals and having a cable converter box with decoding equipment in homes, the latter also enables subscription-based channels, pay-tv and pay-per-view services.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 2012/10/4 توسط رازمحمد نورزی

آن گاه که اندیشه ورزی و نکته پردازی های فلسفی و ذهنی درعمل به پریشان گویی و بازی های زبانی می انجامد و آن گاه که اندیشه هایی که ناب می پنداریم درعمل به زشتی سراب خودنمایی می کنند. آن گاه که اندیشه هایمان نه تنها راهی پیش روی نمی گشاید که بسانِ چاهی ژرف ما را در خود فرو می برد. آن گاه که اندیشه هایمان به جای امید به آینده ی روشن ما را به گذشته ی تاریک بر می گرداند و به جای تجربه های نو به تکرار تجربه های شکست خورده وا می دارد و آن گاه که اندیشه هایمان به جای گره گشایی ما را در کلافی سر در گم به بند می کشد و آن جا که اندیشه های به ظاهر پربار به هیچ کار نمی آید چه جای گفت و شنود از زندگی است تا چه رسد به زندگی فلسفی!

من مدتی است در اغما به سر می برم. حال این اغما به مرگ می انجامد یا به زندگی دوباره نمی دانم؟ اما به گمانم بوی مرگ را بیش تر احساس می کنم....

سر فرو بردم در این جا تا کجا سر بر کنم....


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 2011/2/16 توسط رازمحمد نورزی
سوژه متافیزیکی(درون آخته متاگیتیانه)

ویتگنشتاین در بند 5.631 رساله ادعای عجیبی را مطرح ساخته:

"سوژه اندیشنده و تصورکننده وجود ندارد"

بعد یک آزمایش ذهنی را ترتیب داده:

"اگر من کتابی می نوشتم زیر عنوان : «جهان چنانچه من یافتمش»، آنگاه باید در آن راجع به تن خود نیز گزارش می دادم و می گفتم چه عضوهایی تابع اراده من اند و چه عضوهایی نیستند، و غیره؛ این در حقیقت روشی است برای منفرد ساختن سوژه، یا بهتر بگوییم، برای نشان دادن اینکه به معنای مهمی،  هیچ سوژه ای وجود ندارد: زیرا فقط درباره این سوژه است که  نمی توان در این کتاب سخن گفت"(تاکید از نویسنده است).

خب، شاید در ابتدا نتیجه بگیریم که سوژه از آن دست اموری است که چیزی در باره اش نمی توان گفت- مثل اخلاق و زیبایی- اما می توان آن را نشان داد. یعنی سوژه از جمله چیزهایی است که نمی توان در موردش اندیشید(نمی توانیم بگوییم آنچه را که نمی توانیم بیاندیشیم 5.61).

اما آیا ناگفتنی که در عین حال نااندیشیدنی است ، وجود ندارد ؟ برای پاسخ به این سوال بهتر است بند 5.632 را نیز از نظر بگذرانیم : "سوژه به جهان تعلق ندارد ، بلکه یک مرز جهان است". این جمله یعنی اینکه سوژه در درون جهان نیست . این "در" را بهتر است در معنای هایدگری آن بفهمیم . هایدگر می گفت دازاین در جهان است اما نه مثل صندلی یا میزی در اتاق . دازاین در جهان است یعنی اینکه دازاین جهان مند است. به زبان ساده یعنی دازاین و جهان عین یکدیگرند و دازاین بی جهان وجود ندارد. از نظر ویتگنشتاین سوژه در جایی استقرار دارد و آن مرز جهان است . درست مثل چشم که در مرز میدان دید واقع است اما خود هرگز دیده نمی شود.

در این فقرات وبتگنشتاین عملاً رو در روی فلسفه های به اصطلاح سوژه می ایستد . فلسفه هایی که به فلسفه های آگاهی و حضور نیز شهرت دارند و به طور کلی پس از دکارت، سنت رایج و مألوف  فلسفه ورزی به شمار می روند. فلسفه ی سوژه از نگاه هایدگر همان متافیزیک سنتی است . تصویر و چارچوبی که ما را اسیر خود کرده و شیوه نگریستن ما را رقم زده : جدایی میان سوژه و ابژه یا انسان و حهان . ثمره اش ظهور اندیشه ای موسوم به دوآلیسم یا دوگانه انگاری. به همین علت، تلاش فیلسوفان در این تقریباً چهارصد سال، مصروف اثبات جهان خارج و اذهان دیگر شده است. اما از نظر هایدگر و ویتگنشتاین کل بنای متافیزیک استوار بر یک خطای بزرگ است : سوژه ای در کار نیست که در برابر ابژه اش (جهان ) بایستد و آن را بشناسد . این فقرات اگر در فلسفه ویتگنشتاین متقدم جدی گرفته شوند، به نظر می آید در جهت تخریب و گذر از متافیزیک طرح شده اند . جالب اینجاست که در ویتگنشتاین متاخر نیز ادامه این رهیافت را شاهدیم.

 پژوهش های فلسفی دو هدف عمده را مد نظر دارد: ستیز با افلاطون گرایی (با طرح بازی های زبانی ) و رد دوگانه انگاری (با ارائه برهان زبان خصوصی ). ویتگنشتاین می خواهد ما را از شر این دو تصویر که در بنیاد، ارتباطی وثیق با هم دارند ، خلاص کند . علاوه بر این در پژوهش های فلسفی مباحث زیادی در جهت رد درون نگری مطرح شده است . انکار درون نگری را باید در پرتو فقراتی که از رساله منطقی فلسفی ذکر کردم مورد بررسی قرار داد. ویتگنشتاین خودش  هم فهم پژوهش ها را در گرو فهم رساله می دانست ، سلباً وایجاباً . سوژه نه اندیشیدنی است و نه نااندیشیدنی. سوژه در مرز میان این دو قرار دارد. نه سوژه متافیزیکی است و نه من استعلایی که موضوع روان شناسی است . سوژه در جهان بودن است و درگیر با مناسبات اجتماعی و فرهنگی. سوژه آن چیزی است که در وهله اول دست به عمل می زند. نتیجه اینکه معرفت عملی مقدم بر معرفت نظری و شناخت علمی است. تقدم عمل به نظر در شماره 204 کتاب در باب یقین  یک بار دیگر خود را به وضوح نشان می دهد:

اما دلیل آوردن، یعنی توجیه شواهد، به پایان می رسد؛- ولی پایان این نیست که پاره ای گزاره ها بی واسطه به ما صادق بنمایند، یعنی نوعی دیدن  (Sehen-seeing)از جانب ما نیست، بلکه عمل (Handeln-acting) کردن ماست که در بن بازی زبانی واقع است(تاکید از ویتگنشتاین است).

توجیه به پایان می رسد اما پایان گزاره های بدیهی نیستند، بلکه پایان عمل ماست، درگیری ما با جهان.

سنت فلسفی همواره تاکید کرده که کاخ فلسفه را بر شالوده های احکام بدیهی الصدق بنا کرده، مثل: عدم اجتماع نقیضین و قاعده هو هویت. اما از نظر ویتگنشتاین این کار شدنی نیست.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 2011/2/16 توسط رازمحمد نورزی

خدایا: عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا: به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.
خدایا: شهرت منی را که می خواهم باشم قربانی منی که : می خواهند باشم نکند .

خدایا:مرا از همه ی فظایلی که به کار مردم نیاید محروم ساز.

خدایا: مرا هرگز مراد بی شعورها و محبوب نمکهای میوه مگردان.


خدایا:مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه کتاب. ترازو و آهن استوار کنم ودلم را از سرچشمه ی حقیقت. زیبایی و خیر سیراب سازم.


خدایا:رشد عقلی و علمی. مرا از فظیلت تعصب . احساس و اشراق محروم نسازد.


خدایا: مرا بخاطر حسد . کینه و غرض. عمله آماتور ظلمه
خدایا:مرا همواره . آگاه و هوشیار دار . تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری- مثبت یا منفی – قظاوت نکنم.



مگردان.
خدایا: جهل آمیخته با خود خواخواهی و حسد . مرا رایگان ابزار فتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.


خدایا:قناعت صبر و تحمل را از ملتم باز گیر و به من ارزانی دار.


خدایا: به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو از زمین میگذرد اما به من بیراهه ای میان بر را نشان بده.

خدایا: به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکس دوست تر میداری بچشان که : دوست داشتن از عشق برتراست.


خدایا: این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای بردلهای روشنفکران فرود آر که :(اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است ) جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد مسوولیت نیز هست.


خدایا: دربرابر هر آنچه ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن.


خدایا: خود خواهی را چندان در من بکش یا چندان برکش تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم.
خدایا: در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در رابطه با هم میامیز آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا: این کلام مقدسی را که به روسو الهام کردی هرگز از یاد من مبر که : من دشمن تو و عقاید تو هستم اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم.
خدایا: بر اراده . دانش . عصیان . بی نیازی . حیرت . لطافت روح . شهامت و تنهایی ام بیفزای .
خدایا: تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس میگذارم که دشمنان مرا از میان احمق ها بر گزینی که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا می کند .
خدایا: مرا از چهار زندان بزرگ انسان:طبیعت . تاریخ . جامعه و خویشتن رها کن تا آنچنان که تو ای افریدگار من مرا آفریده ای – خود آفریدگار خود باشم نه که – همچون حیوان- خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.
خدایا : در تمامی عمرم به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر لحظه ای را در ترجیح عظمت . عصیان و رنج بر خوشبختی . آرامش و لذت اندکی تردید کرده اند .
خدایا : به روشنفکرانی که اقتصاد را اصل میدانند بیاموز که : اقتصاد هدف نیست وبه مذهبی ها که کمال را هدف میدانند بیاموز که : اقتصاد هم اصل است.
خدایا : به ماتریالیست ها بگو که انسان درختی که نا خود آگاه در طبیعت . تاریخو جامعه می روید نیست.
خدایا :به ساتر بگو که اگر ملاک خیر را هم خود من – آنچنان که میخواهم – میسازم پس نیت خیر- که او ملاک اخلاق میگیرد – چیست؟
خدایا : به مذهبی ها بفهمان که :آدم از خاک است بگو که :یک پدیده ی مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پساز مرگ هم به هیچ کار نخواهد آمد .
خدایا : جامعه ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفا بخش تا به زندگی و واقعیت بازگردد و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم .

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 2009/12/11 توسط رازمحمد نورزی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک