رازمحمد نورزی
 
مینویسم...
سوژه متافیزیکی(درون آخته متاگیتیانه)

ویتگنشتاین در بند 5.631 رساله ادعای عجیبی را مطرح ساخته:

"سوژه اندیشنده و تصورکننده وجود ندارد"

بعد یک آزمایش ذهنی را ترتیب داده:

"اگر من کتابی می نوشتم زیر عنوان : «جهان چنانچه من یافتمش»، آنگاه باید در آن راجع به تن خود نیز گزارش می دادم و می گفتم چه عضوهایی تابع اراده من اند و چه عضوهایی نیستند، و غیره؛ این در حقیقت روشی است برای منفرد ساختن سوژه، یا بهتر بگوییم، برای نشان دادن اینکه به معنای مهمی،  هیچ سوژه ای وجود ندارد: زیرا فقط درباره این سوژه است که  نمی توان در این کتاب سخن گفت"(تاکید از نویسنده است).

خب، شاید در ابتدا نتیجه بگیریم که سوژه از آن دست اموری است که چیزی در باره اش نمی توان گفت- مثل اخلاق و زیبایی- اما می توان آن را نشان داد. یعنی سوژه از جمله چیزهایی است که نمی توان در موردش اندیشید(نمی توانیم بگوییم آنچه را که نمی توانیم بیاندیشیم 5.61).

اما آیا ناگفتنی که در عین حال نااندیشیدنی است ، وجود ندارد ؟ برای پاسخ به این سوال بهتر است بند 5.632 را نیز از نظر بگذرانیم : "سوژه به جهان تعلق ندارد ، بلکه یک مرز جهان است". این جمله یعنی اینکه سوژه در درون جهان نیست . این "در" را بهتر است در معنای هایدگری آن بفهمیم . هایدگر می گفت دازاین در جهان است اما نه مثل صندلی یا میزی در اتاق . دازاین در جهان است یعنی اینکه دازاین جهان مند است. به زبان ساده یعنی دازاین و جهان عین یکدیگرند و دازاین بی جهان وجود ندارد. از نظر ویتگنشتاین سوژه در جایی استقرار دارد و آن مرز جهان است . درست مثل چشم که در مرز میدان دید واقع است اما خود هرگز دیده نمی شود.

در این فقرات وبتگنشتاین عملاً رو در روی فلسفه های به اصطلاح سوژه می ایستد . فلسفه هایی که به فلسفه های آگاهی و حضور نیز شهرت دارند و به طور کلی پس از دکارت، سنت رایج و مألوف  فلسفه ورزی به شمار می روند. فلسفه ی سوژه از نگاه هایدگر همان متافیزیک سنتی است . تصویر و چارچوبی که ما را اسیر خود کرده و شیوه نگریستن ما را رقم زده : جدایی میان سوژه و ابژه یا انسان و حهان . ثمره اش ظهور اندیشه ای موسوم به دوآلیسم یا دوگانه انگاری. به همین علت، تلاش فیلسوفان در این تقریباً چهارصد سال، مصروف اثبات جهان خارج و اذهان دیگر شده است. اما از نظر هایدگر و ویتگنشتاین کل بنای متافیزیک استوار بر یک خطای بزرگ است : سوژه ای در کار نیست که در برابر ابژه اش (جهان ) بایستد و آن را بشناسد . این فقرات اگر در فلسفه ویتگنشتاین متقدم جدی گرفته شوند، به نظر می آید در جهت تخریب و گذر از متافیزیک طرح شده اند . جالب اینجاست که در ویتگنشتاین متاخر نیز ادامه این رهیافت را شاهدیم.

 پژوهش های فلسفی دو هدف عمده را مد نظر دارد: ستیز با افلاطون گرایی (با طرح بازی های زبانی ) و رد دوگانه انگاری (با ارائه برهان زبان خصوصی ). ویتگنشتاین می خواهد ما را از شر این دو تصویر که در بنیاد، ارتباطی وثیق با هم دارند ، خلاص کند . علاوه بر این در پژوهش های فلسفی مباحث زیادی در جهت رد درون نگری مطرح شده است . انکار درون نگری را باید در پرتو فقراتی که از رساله منطقی فلسفی ذکر کردم مورد بررسی قرار داد. ویتگنشتاین خودش  هم فهم پژوهش ها را در گرو فهم رساله می دانست ، سلباً وایجاباً . سوژه نه اندیشیدنی است و نه نااندیشیدنی. سوژه در مرز میان این دو قرار دارد. نه سوژه متافیزیکی است و نه من استعلایی که موضوع روان شناسی است . سوژه در جهان بودن است و درگیر با مناسبات اجتماعی و فرهنگی. سوژه آن چیزی است که در وهله اول دست به عمل می زند. نتیجه اینکه معرفت عملی مقدم بر معرفت نظری و شناخت علمی است. تقدم عمل به نظر در شماره 204 کتاب در باب یقین  یک بار دیگر خود را به وضوح نشان می دهد:

اما دلیل آوردن، یعنی توجیه شواهد، به پایان می رسد؛- ولی پایان این نیست که پاره ای گزاره ها بی واسطه به ما صادق بنمایند، یعنی نوعی دیدن  (Sehen-seeing)از جانب ما نیست، بلکه عمل (Handeln-acting) کردن ماست که در بن بازی زبانی واقع است(تاکید از ویتگنشتاین است).

توجیه به پایان می رسد اما پایان گزاره های بدیهی نیستند، بلکه پایان عمل ماست، درگیری ما با جهان.

سنت فلسفی همواره تاکید کرده که کاخ فلسفه را بر شالوده های احکام بدیهی الصدق بنا کرده، مثل: عدم اجتماع نقیضین و قاعده هو هویت. اما از نظر ویتگنشتاین این کار شدنی نیست.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 2011/2/16 توسط رازمحمد نورزی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک