راهي براي حل بحران فلسطين
چند روز پيش هنگامي که تلويزيون جمهوري اسلامي مثل هميشه صحنه هايي از قتل و کشتار فلسطيني ها توسط ارتش اسراييل را نمايش مي داد يکي از نزديکان ما با در هم کشيدن چهره خود، درخواست کرد که تلويزيون را خاموش کنيم.
او که بيش از پنجاه سال سن داشت، گفت: از زماني که به ياد دارم، هميشه بحث کشت و کشتار فلسطيني ها مطرح بوده است! اين
ماجرا کي تمام مي شود؟
داستان فوق نمونه اي از خستگي مردم دنيا از بيش از نيم قرن تداوم بحران فلسطين است، بحراني که به زخمي ناسور و خون چکان
تبديل شده و زندگي را بر بسياري از مردم دنيا بويژه مسلمانان و حتي بسياري از يهوديان تلخ و دردناک کرده است.
آيا بحران فلسطين در ذات خود لاينحل است و با نابودي يکي از دو طرف فلسطيني و يا اسراييلي حل مي شود؟ و يا اينکه قدرت هاي
منطقه اي و جهاني به ادامه اين بحران و خشونت ناشي از آن براي توجيه سياست هاي خود نياز دارند؟ و يا اينکه جامعه جهاني
براي حل مساله فلسطين اراده لازم را ندارد و کاهلي مي کند؟
از سه فرضيه نهفته در پرسش هاي بالا، به باور من، مورد نخست، محلي از اعراب ندارد و از قضا اعتقاد به اينکه حذف يکي از دو طرف
بحران راه حل نهايي است خود يکي از علت هاي پايدار ادامه درد و رنج فلسطيني ها و برخي از يهودي هاست.
فرض دوم اما به درجاتي درست است، اما به نظر مي رسد که خطرات ناشي از ادامه بحران فلسطين براي تماميت منطقه خاورميانه،
بسياري از کشورهاي منطقه را به ضرورت حل معضل فلسطين متقاعد کرده است. در واقع اغلب کشورهاي خاورميانه به اين نتيجه رسيده اند که بهره برداري سياسي و ايدئولوژيک از بحران فلسطين، ديگر به احتمال ورود خاورميانه به جنگي تمام عيار و ويرانگر نمي ارزد، از همين رو، برخي از کشورهاي عربي بيش از هر زماني به ضرورت دستيابي به صلح رسيده اند.
در اين ميان فرض سوم قابل تامل تر است. جامعه جهاني از سپتامبر سال 1991 علاقه خود را به حل بحران خاورميانه با برگزاري اجلاس
مادريد نشان داده است، اما اين شايد ظاهر قضيه باشد.
به گمان من، به رغم همه جنب و جوش هايي که مجموعه قدرت هاي بزرگ جهاني در کنار سازمان ملل براي حل مساله فلسطين
در طول 15 سال گذشته از خود نشان داده اند، اراده جامعه بين المللي براي حل اين بحران همچنان ضعيف به نظر مي رسد.
بزرگترين خطاي جامعه جهاني در برخورد با بحران خاورميانه اين است که حل بحران را به دوش دو طرف درگيري يعني فلسطيني ها
و اسراييلي ها انداخته است، در حالي که آنان با اتکاء به خود قادر به دستيابي به صلح نيستند. هر چند که اسراييل و فلسطيني ها قطعنامه هاي 242 و 338 شوراي امنيت سازمان ملل را به عنوان پايه بين المللي حل اختلافات خود پذيرفته اند، اما همه مي دانيم که از اين قطعنامه ها تفسير واحدي وجود ندارد. تعدد تفسيرها در واقع به صورت ابزاري در خدمت دولت هاي اسراييل در آمده است تا در مذاکرات دو جانبه با فلسطيني ها، با اتکاء به قدرت خود، در صدد تحميل تفسير خود به طرف مقابل برآيند.
مسئوليت شکل گيري چنين معادله ناعادلانه اي به دوش جامعه جهاني و بخصوص آمريکاست، زيرا آنها به جاي آنکه تفسيربين المللي
معتبر و لازم الاجرايي از قطعنامه هاي 242 و 338 ارائه کنند، دو طرف داراي قدرت نابرابر را براي دستيابي به توافق به حال خود
رها کرده اند. اين رها کردگي، آشکارا به سود طرف پر زورتر يعني اسراييل تمام شده و به نوبه خود به صورت يکي از موانع حل بحران
در آمده است.
به گمان من زمان آن فرا رسيده است که شوراي امنيت سازمان ملل تفسير صريح و روشني از قطعنامه هاي تصويبي خود در باره بحران
خاورميانه ارائه کند و اين تفسير اگر قرار باشد به حل بحران کمک کند، نبايد چيزي جز بازگشت اسراييل به خط مرزي چهارم ژوئن
1967 باشد.
چنين تفسيري حمايت کامل اعراب را در پي خواهد داشت و فلسطيني ها را نسبت به آينده شان اميدوار خواهد کرد، اما اسراييل قاعدتا
در برابر آن موضع خواهد گرفت. مسلما در داخل جامعه اسراييل نيروهاي صلح طلب بسياري وجود دارد که از تفسير مذکور حمايت
خواهند کرد، اما دولت اسراييل را مي توان متقاعد کرد که تنها راه دستيابي به صلح بازگشت به مرزهاي جنگ 1967 است و اگر متقاعد نشداعمال فشارهاي سياسي و حتي وضع تحريم هاي اقتصادي بين المللي عليه آن ضروري خواهد بود. روشن است که ايالات متحده آمريکا هيچ تمايلي به اين راه حل ندارد و به احتمال زياد با استفاده از حق وتوي خود در شوراي امنيت راه آن را سد خواهد کرد.
ساير کشورهاي جهان اما اگر اين ابتکار را مطرح کنند و محکم پشت آن را بگيرند، آمريکا براي خنثي کردن آن، گزينه هاي زيادي نخواهد
داشت.جرج بوش رئيس جمهور آمريکا هم اکنون ازايجاد يک کشور مستقل فلسطيني متکي به خود حمايت مي کند و از حق نبايد گذشت که در ميان روساي جمهور تاريخ آمريکا بوش به رغم شهرت سوءاش در حمايت يکجانبه از اسراييل، نخستين رئيس جمهور آمريکاست که به صراحت ازتاسيس کشور مستقل فلسطين حمايت کرده و در سخنراني هاي خود همواره از واژه «فلسطين» استفاده مي کند، کاري که بيل کلينتون نيز حاضر به انجام آن نبود.
به گمان من زمان آن رسيده است که بوش منظور روشن خود را از کشور مستقل فلسطين و حدود و ثغور آن بيان کند، تا مردم خاورميانه
بدانند که وقتي او بر متکي به خود بودن کشور فلسطين تاکيد مي کند، منظورش در چارچوب کدام مرز مشخص است.
مسلما اگر منظور بوش از کشور فلسطين چيزي بسيار کمتر از سرزمين هاي اشغالي سال 1967 باشد، ديگر نمي توان به علاقه وي به استقرارصلح در خاورميانه مطمئن بود، اما اگر او همان مرزهاي 1967 و يا چيزي بسيار نزديک به آن را مد نظر داشته باشد، در آن صورت لازم است که وي با تصويب اين نقطه نظر در شوراي امنيت سازمان ملل مخالفت نکند.
به باور من، اين نخستين گام ضروري و مهمترين مسئوليت جامعه بين المللي در برابر بحران فلسطين است، اما با اين گام مهم، فلسطيني ها
و اسراييلي ها به صلح نخواهند رسيد. گام ديگري نيز ضروري است که در ياداشت هفته آينده به آن خواهم پرداخت.
ادامه مطلب