عقل فعال چنانکه نقل است در مرتبه دهم سلسله ی عقول که مدبران و کارگردانان نستوه افلاک اند، قرار دارد و وظیفه اش تدبیر عالم تحت القمر و نفوس حاضر در آن است. عقل فعال در فلسفه ارسطو نیز حضور دارد اما نه به پررنگی حضورش در فلسفه اسلامی. عقل فعال در فلسفه ارسطو جدا و مفارق از نفوس بشری نیست و این است تفاوت عظیمش با عقل فعال در فلسفه اسلامی که جدا و منفک از نفوس است. البته ما در ابن رشد هم این مفارقت را نمی بینیم. ولی در فارابی و ابن سینا و فلاسفه پس از آنها که گویی تنها تکرار مکررات کرده اند و به کلیتی که فارابی و ابن سینا قائل بودند وفادار مانده اند، این مفارقت یک اصل و دکترین انتولوژیک و در عین حال اپیستمولوژیک است. این همان گره گاهی است که من معتقدم تمام گرفتاریهای دیروز و امروز ما به آن بازمی گردد.
عقل فعال وظایف گوناگونی دارد: او همانگونه که واهب الصور است( یعنی به ماده، صورت در خورش را می دهد و از قوه به فعل در می آوردش) نتیجه قیاسهای منطقی را هم درست کرده و ادراک حسی را هم سازماندهی می کند. بطور کلی هم در هستی بخشیدن و هم در شناخت، نقشی فعال و استراتژیک بازی می کند. او در شناخت، معیار صدق است و این چیز کمی نیست. به نظر می آید تا حدودی شبیه خدای دکارتی باشد؛ خدایی که تنها کارکردش این بود که جهان و متعلقاتش از دست فیلسوف شکاک به در نرود! اما نباید گول بخوریم. عقل فعال بر خلاف خدای دکارت محمل ذات چیزها هم هست. درست مانند مثل افلاطونی که حقیقت چیزها در آنجا حضور دارد و با عقل و تنها عقل می توان به آن دست یافت. بر اساس متافیزیک فارابی و ابن سینا، اگر می خواهید شناختی حاصل کنید باید به عقل فعال بپیوندید یا بهتر است بگوییم باید خودتان را آماده کنید تا با صلاحدید حضرت عقل فعال شناختی به شما عرضه گردد. به قول ایشان عقل فعال چون شعله است و عقل ما چون چراغدانی خاموش یا همان فتیله. تا عقل فعال نظری بر عقل من حقیر نیاندازد آب از آب تکان نمی خورد و شناختی حاصل نمی شود و عقل من روشن نمی گردد( البته پرواضح است که این روشن شدگی با روشنگری یا روشنی یابی enlightenment) ( دوران مدرن فرسنگها فاصله دارد). در ملاصدرا اوضاع وخیم تر می شود آنجا که برهان حقیقه و رقیقه را مطرح می کند و من پیشتر به آن اشاره کرده ام.
خلاصه اینکه عقل فعال قیم مآبانه عقل ما را تحت سیطره و استیلای خود دارد و این سلطه همه جانبه هرگز اجازه نداده تا عقل ما به آزادی و خود بنیادی و خود آیینی(autonomy) برسد.( توجه داشته باشید که اینها همه ویژگی های عقل مدرن هستند)
این سلطه منحصر به فلسفه نیست. این سلطه ماهیت شناخت ما را رقم زده و بطور کلی نحوه زیست ما را شکل داده است. کل فرهنگ، هنر و ادبیات ما تحت تاثیر این سلطه بوده و هست. ما امروزه روز با عقل ناقص توسری خور تحت سیطره ی عقل فعال، آگاهانه و ناآگاهانه می اندیشیم.
بیایید مساله تعارض میان سنت و مدرنیت را بررسی کنیم. این تعارض از کجاست؟ به نظر من این تعارض، تعارض میان دو عقل است: عقل سنتی و عقل مدرن. اولی عقل تحت قیمومت عقل فعال و فاقد هرگونه آزادی و خودآیینی است. دومی عقلی است آزاد و خودآیین( عقلی که برای شناخت اجمالی از آن می توانید به مقاله: در پاسخ به پرسش روشنگری چیست؟ کانت مراجعه کنید).
پس تعارض، تعارض میان ایمان و عقل نیست( چه بسا می توان مدرن زیست و به خدا و ادیان هم ایمان داشت). فائق آمدن به این تعارض در ساخت دهی به گفتمان روشنفکری دینی هم نیست که این مورد اخیر خود اساسا گرفتار تناقض است. تنها راه، غلبه بر عقل سنتی مبتنی بر عقل فعال و بطورکلی تخریب و انهدام متافیزیکی است که در تن(هستی) و جان(شناخت) ما ریشه دوانده است. بر ویرانه های این متافیزیک است که می توانیم کاخ مدرنیت را بنا کنیم.
کاری که ابن رشد کرد و شرق جهان اسلام از آن غافل ملند و غرب آنرا فهمید، درونی کردن عقل فعال و برداشتن شکاف میان آن و عقل بشری بود که در فلسفه فارابی و ابن سینا به چنان مرتبه ای رسید که پرناشدنی می نمود و می نماید. ابن رشد به ابن سینا پشت کرد. این پشت کردن نوعی غلبه بود. با تفسیر متافیزیک ارسطو سعی در تخریب متافیزیک ابن سینا داشت و از نظر من موفق شد. او آغازگاه سکولاریسم بود. غرض از گفتن این سخنان این نیست که به ابن رشد بازگردیم، که اگر قرار بر تخریب و عبور است، ابن رشد هم جان سالم به در نمی برد. سخنم بر سر یک چیز است: درونی کردن هر آنچه بیرونی است؛ انضمامی کردن هرآنچه استعلایی است؛ زمینی کردن هر آنچه آسمانی است؛ ناسوتی کردن هر آنچه ملکوتی است.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
ادامه مطلب